حكيم ابوالقاسم فردوسى

537

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

گفت : گرچه از ماندن نزد تو هرگز سير و دلگير نمىشوم ، اما مرا شوق ديدار پدر در سر است . منذر براى خشنودى دل بهرام هديه‌هاى بسيار فراهم آورد و با هم به شهر استخر آمدند . چون يزدگرد پسرش بهرام را بدان فرّ و فرهنگ و آراستگى ديد شاد شد ، و وى را نواخت . پس از يك ماه چون منذر خواست به يمن بازگردد شهريار پنجاه هزار دينار ، ده اسب گرانمايهء زرين لگام ، و بسى چيزهاى گرانبها به او هديه داد . بندكردن يزدگرد ، بهرام را و باز آمدن او به نزد منذر چنان روى نمود كه روزى بهرام در بزمگاه نزد شاه بر پاى ايستاده بود . چون روز به پايان رسيد و پاسى از شب گذشت همچنان كه بهرام ايستاده بود خواب به چشمش راه يافت . يزدگرد چون او را به آن حال ديد بر وى به تلخى بانگ زد و او را از نزد خود راند . بهرام يك سال جز نوروز و جشن سده روى پدر را نديد ، و همين كه فرصت يافت با چند تن از خاصانش به يمن گريخت . منذر به نيكويى او را پذيرفت و بهرام بيشتر روزگارش را به سوار كارى و شكار مىگذراند . آمدن يزدگرد به توس و كشتن اسب آبى او را از روى ديگر روزى يزدگرد اخترگران را نزد خويش خواند و به آنان گفت : بنگريد كه مرگ من كى و كجا فرا مىرسد . آنان گفتند : آن گاه روزگار شهريار به پايان مىرسد كه به چشمهء سو گذر كند . شاه به شنيدن اين سخن به خراد برزين و خورشيد سوگند خورد كه هرگز به آن جا نرود . چون سه ماه بر اين روزگار گذشت روزى از بينى شاه خون گشاده شد . چون پزشكان يك هفته خون بينى او را مىبستند ، هفتهء ديگر گشاده مىشد . موبد موبدان گفت : چنان دانم كه ترا چاره اينست كز راه شهد * سوى چشمهء سو گرايى به مهد نيايش كنى پيش يزدان پاك * بگردى به زارى بر آن گرم خاك مگر اين بيمارى از تو برود . شاه رضا داد و چون به چشمهء سو رسيد و